تبليغاتX
فراز...بی نهایت























فراز...بی نهایت

اوینار به معنی عشق و دوست داشتن در حد کمال


حواسم به پنجره ، اونطرف پنجره و به دونه های برفی که تند و آروم به سمت زمین سقوط میکردند بود که با صدای برخورد چندباره ی ماژیک به تخته به خودم اومدم . وقتی برگشتم نگاه خیره ی استاد به چشمای من بود. نمیدونستم چجوری باید خودمو جمع و جور کنم. سرمو انداختم پایین و تو جزوه هام مثل همیشه خط خطی کردم.

جرات نمیکردم سرمو بیارم بالا. از نگاه سرزنش آمیز استاد میترسیدم. نگاهش روی من سنگین بود و من ضعیف.

خط خطی میکردم و بین اون همه خط های بی هدف خودمو میدیدم که سر خط رو گم کرده بودم و بی هدف دور خودم چرخ میزدم و کسی نبود نگهم داره. به راهنما احتیاج داشتم. به راهم شک داشتم. واقعا درست اومدم؟؟

فقط منتظر یه نشونه بودم که به یقین برسم. یه اشاره یه تلنگر که بگه باید چیکار کنم.

صدای هیاهوی بچه ها بلند شد. استاد کلاس رو تعطیل کرده بود و همه بلند شده بودند تا برن. به چهره ها نگاه میکردم دلم میخواست از تک تک اونها کمک بخوام.

کم کم کلاس داشت خالی میشد . هنوز سر جام نشسته بودم . هنوز خودکار دستم بود و بین انگشتام میچرخید و گاهی به جزوه ی باز مونده خط مینداخت.

سرم رو بالا آوردم و دیدم هنوز استاد از کلاس خارج نشده . این اولین بار بود که استاد آخرین نفر در کلاس بود.

چقدر خوب بود که استاد همیشه نفر آخر باشه. پشت دانشجوهاش باشه.

از پنجره دوباره بیرون رو نگاه کردم. هوا تاریک شده بود دیگه برف نمیبارید.

با وسایلم رفتم طرفش. داشت آروم آروم وسایلش رو جمع میکرد. انگار اصلا عجله ایی برای رفتن نداشت.

حس میکردم زمین نرم شده ،۳ پاهام درونش فرو میره.

آروم باصدای ملایمی بهم گفت: تو چته؟

حس کردم نشونه ایی که دنبالش بودم داره پدید میاد...

چه جوابی جز جواب کلیشه ایی هیچی میخواستم بدم؟؟

یدفه گفتم : استاد فکرم سرما خورده ...

چند دقیقه به چشمام نگاه کرد و گفت: پس برو خونه و تا زمانی که سرماخوردگیش خوب نشده برنگرد... اینجوری بقیه رو هم مریض میکنی.

و از کلاس خارج شد.

برعکس حرفی که زدم ...مغزم داغ بود... داغ داغ. احساس کردم الان منفجر میشه.

سرمو از پنجره بیرون کردم تا کمی خنک بشه...

و یک جمله...

     جمله ایی که معکوس اون میتونست سرنوشت رو تغییر بده.

من رفتم و دیگه هرگز به دانشگاه برنگشتم.


پ.ن: فکر میکنم کاملا مشخصه که این داستانک زاییده ی عقل خودمه. پس نمیگم که مال منه .

      نگران نباشید من هنوز انقدر عاقل نشدم که دانشگاه رو بذارم کنار. هنوز دانشجو هستم.

جمعه بیست و پنجم آذر 1390 | 2:30 | اوینار | |




سه شنبه هفدهم آبان 1390 | 4:8 | اوینار | |


 

فعلا اینجا سکوت حکومت میکند.

 

 

 

شنبه بیست و سوم مهر 1390 | 23:7 | اوینار | |

Design By : nightSelect.com